گندم - شهرام ناظري
زخاك من اگر گندم بر آيد ، از آن گر نان پزي مستي فزايد
خمير و نانوا ديوانه گردند ، تنورش بيت مستانه سرايد
ميا بي دف به گور من زيارت ، كه در بزم خدا غمگين نشايد
بدري زان كفن بر سينه بندي ، خراباتي زجانت درگشايد
مرا حق از مي عشق آفريدست ، همان عشقم اگر مرگم بسايد
منم مستي و اصل من مي عشق ، بگو از مي بجز مستي چه زايد؟
No comments:
Post a Comment